![]() |
![]() |
|
| احساسات مقطعی...حرفهای پراکنده...شعرهای ناتمام |
|
مثله اینه که یه بار بزرگی رو از روی دوشم برداشتم
خستگی ها و فشار این چند وقت خوب پوستمو کند حالا میتونم به کارایی که می خوام برسم ولی اونا هم اینقدر زیاده که نمیدونم از کجاش شروع کنم میخوام برم کلاس ویلن اونم بدون اینکه به کسی بگم یا صداشو جایی در بیارم یه کلاسی پیدا کردم که خودش اتاق تمرین داره میخوام یه تابستون رنگی داشته باشم با کلی رنگهای آبرنگی باید برم کلی مقوای آبرنگ بخرم اگه این وسط بین این کارا و البته کلاس زبانم که سه روز در هفته است جایی پیدا کردم کلاس خیاطی هم خیلی دوست دارم برم چون مدلهایی که توی ذهنم دارم برای پیاده شدن دارن ذهنمو قلقلک میدن البته ورزش هم دیگه نباید ترک بشه کلی موزیک سفارش دادم کلی فیلم میخوام ببینم کلی کتاب واس خوندن دارم هه هه...البته چون تا چند وقت دیگه زبان انگلیسی که می خونم به یه جایی میرسه دنبال کلاس اسپانیش هم هستم یه کار دیگه هم که دوست دارم اینه که کلاس منبت و پیکر تراشی برم که میدونم حالاحالاها نمیشه در ضمن یه تور کویر هم میخوام برم که میشه تقریبا اواخر مهر ماه خوب خوب... سارا جون خسته نباشی از این همه کار ..... آهان و یه کار مهمتر اینه که اول از همه پرتقال فروش رو پیدا کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 11:4 توسط سارا |
|
|
راجع به همه نظر میدی
خودت رو آدم خیلی درستی میدونی ولی یه موقع نوبت خودت میرسه دچار حسی از سر در گمی میشی شاید یه چیزی میخوای عوطف انسانی و حسی از خواهشها و تمایلات درونی سر بلند میکنه چیزی که همیشه سرکوب شده و هیچ وقت جوابش رو منطقی ندادی همیشه به صورت احمقانه ای انکار شده ولی ذهن آدم خیلی پییچیدست بر حسب تک تک دیده ها و شنیده هات برات نقشه میکشه یه نگاه یه حرف میتونه همه چیز رو به هم بریزه ذهنت می خواد جولان بده ولی خودت نمی خوای حتی نمی دونی باید بهش راه بدی یا نه چرا نمی خوای؟ میترسی؟ آره ...به همین سادگی... میترسی ترس از ناشناخته های وجودت ترس از اینکه به یک باره تصویر آدم مثبتی که از خودت داشتی بشکنه که تبدیل بشی به یک ضد قهرمان برای خودت سخته که ببینی میتونی آدم بده هم باشی و بفهمی که تو هم میتونی هم رده ی یه دزد یه جانی یه زنا کار قرار بگیری در واقع اون بخش تاریک وجودت سر بلند میکنه و تازه میفهمی آدم هایی که همیشه اونا رو دسته بندی میکردی سیاه و سفید دیگه وجود ندارن میترسی از قضاوت راجع به رنگ خودت در واقع اینجاست که تو به رنگ خاکستری ایمان میاری............... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 0:40 توسط سارا |
|
|
خیلی جالب میشه گاهی
انگشت اتهام به سمت تو نشونه میره و....بنگ حتی گاهی اینقدر محکم شلیک میشه که تعجب میکنی ...میگی مگه انگشت شلیک هم میکنه معمولا این اتهام از جانب آدمهای شکست خوردست گاهی آدمای زبون وشکست خورده در ظاهر برات هزاران بار آرزوی موفقیت میکنن ولی ته دلشون انگار داره داد میزنه که ...شکست بخور...بباز... اینجور آدما میشینن هنوز بعد از کلی شکست دیگران رو مقصر میدونن و هنوزم مثله طبل توخالی برات ادعا دارن ... یه حرف دوستانه هیچ وقت از آدمای شکست خورده نصیحت گوش نکن به ۲ دلیل: ۱-تو به عنوان یه شخص سوم و بی طرف به همه ی جریان نگاه میکنی ولی با حرف اون ممکنه کم کم با اون هم داستان بشی و تمام بد بینی اون تو رو هم مسموم کنه ۲- اون آدم اگه واقعا این کاره بود قاش زین خودش رو چسبیده بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 0:54 توسط سارا |
|
|
غلط میکنی حرفی میزنی که نمی تونی پاش وایسی
بعدش پای شرایط رو وسط میکشی یا قسم عموی هفت بار مردتو میخوری که چی... یا طرفتو احمق فرض کردی یا از خواست خودت اطمینان نداری و طرف رو سر کار میزاری جالبه که بعد سر خودش هم میاد و شاکی که چرا انجوری شد ولی بیچاره اگه می فهمیدی که اوضات بهتر بود ... واسه همین روابطمون شده یه زنجیره از سر خوردگی ها و شکست ها کاش یاد بگیریم با هم رو راست باشیم به جهنم که کسی خوشش نمیاد و دوست داره دروغ بشنو از همه ولی کم کم عادت میکنیم به نظر من حقیقت تلخ خیلی بهتر از دروغ خوش رنگ و لعابه حالا همه میگن واااااااااااااااای باهات موافقم ولی پای عمل که میرسه میشه همون آش و همون کاسه آدم باشیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 23:57 توسط سارا |
|
|
انباشته از رویاهای سرخ
باز رنگ سرشتم آشکار میشود سرشار از آرامش و کنجکاوی هزار بار لرزان از شوق تازه فریاد میزنم سرخوشی مال من است زندگی مال من است چشم باز مکنم پر میشوم از نور سفید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 22:2 توسط سارا |
|
|
شرشر باران
نوای دلنشین باغ اسرار برای بار هزارم گوش میکنم منو به سرزمین سنگلاخ ایرلند می بره جایی که مردان ازفرط میگساری گرفتار اجنه و هیولا و ارواح خبیث میشن جایی که داستانهای پریان شکل میگیره بوی چمن وخاک خیس هوای سرد ابری و یه حس نمور این آوای مسخ کننده ی سلتیک تو رو به هر حس خنکی دعوت میکنه تورا به هر جا می بره شاید یه رویای ملایم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 21:51 توسط سارا |
|
|
چه ا نتظاری از تو که لاف عاشقی می زدی
یا تو که لاف دوستی و من در سخت ترین شرایط تنها تر از همیشه بی ادعا تر و سخت تر وشاید دلبسته تر ولی ساده ... هنوز ساده به بی پناهی خودم میخندم و به این تن دگردیسی شده تبریک میگم شاید که روزی......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 12:25 توسط سارا |
|
|
فکر میکنی خیلی میدونی
فکر میکنی عالم همه چیز دانی فکرمیکنی آدما رو میشناسی یا خودتو زمان که میگذره میبینی نزدیک ترین آدم بهت غریبه ترینه خودت غریبه تر از همه همه یه جورایی بیسوادیم الفبا ندانسته دم از واژه میزنیم واژه ندانسته دم از معنا میزنیم وقتی معنا نمیدونیم بی مسئولیت حرف میزنیم قولهایی میدیم که نمی دونیم چیه حرفهایی میزنیم تو خالی که هیچ سرچشمه ای از وجودمون نداره از جایی میاد که وجود خارجی و باطنی نداره بی اعتبار و بی اصالت ولی اگه خودتو داشته ها و نداشته هاتو بشناسی بدونی بضاعتت چقدره دیگه بی مسئولیت حرف نمیزنی بضاعت واژه رو میفیمی اونوقت که از بی سوادی در میای و از غریبگی میشی یه آشنا به خودت وقتی خودتو شناختی میتونی فکر کنی سرچشمه های جدیدی رو تو خودت پیدا میکنی بعد یاد میگیری که از معنای کلمه چطور استفاده کنی و دیگه حرف نمیزنی قولی نمیدی بی پایه اینجاست که میفهمی میدونی میشناسی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 23:56 توسط سارا |
|
|
این فضا خالی شد
و من متحیر ماندم که آسمان از دل من کوچکتر است و بیشتر تعجب کردم وقتی جای پای تو را فقط در گوشه ای از فضا دیدم و به حماقت خود خندیدم که تو را هم حجم این فضا می دانستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 11:53 توسط سارا |
|
|
مدت زیادی نمیگذره که دارم فروغ می خونم ولی در تمام این مدت کوتاه جذب صداقت و جرات
بی نظیرش در انتخاب واژه شدم متاسفنه ما عادت به خود سانسوری داریم یعنی جرات نداریم از خواستهامون حرف بزنیم یا ازشون دفاع کنیم و همیشه در حسرت نفهمیده شدن باقی میمونیم و نالان از خلق خدا و جنایت بزرگی است انکار خواستها و تمایلاتت در این چنین فضای خالی از هر صداقت شفافی تصمیم گرفتم از زیر خروارها خاکستر سر بلند کنم ترجیح میدم شعله ای باشم هر چند کوچک ولی گرم و زنده نه آتشی پر ادعا در زیر خاکستر هراسان از از رویش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 دی1386ساعت 20:5 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
sanaz dast neveshtehaye yek pezeshk do ghadam ta khod barune poshte shisheha ba to sadeam del khasteh vaziyate beynabeyniyat |
|
RSS
|